دیابت عادت

«هر کودکی که مشت‌مشت از قندِ آسایش برداشت،

در بزرگسالی به دیابتِ عادت رسید؛

و آن‌که آسایش را باور نکرد،

در کافه‌ی زندگی

تلخی را به معنا بدل کرد.»

برای دل تو

***

برای دل تو باید بی‌صدا حاضر شوم.

چقدر از این سفر وحشت دارم.

افسوس که عمری را بی‌راهه رفتیم.

مسیر روح‌مان را نرفتیم.

در سکوت شب،

به غریزه بازگشتیم و طاقت نیاوردیم.

در حسرت «طاقت آوردن» ماندیم.

اگر سرما در استخوان‌هایمان ساکن شود،

صدایمان در حنجره منجمد خواهد شد.

آدم‌های پست را چرا باور کردیم؟

چرا لبخندهایشان را جدی گرفتیم؟

دستانشان را چرا گرم پنداشتیم؟

ما را به خوابی ناامن فراخواندند.

اعتماد قماری بیش نیست،

وحشت بی‌کسی در وجودمان رسوخ کرده.

از ترس بی‌کسی، دیوانه خواهیم شد؟

کسی که امروز دوستت دارد،

فردا باز دوستت خواهد داشت.

زمین نغمه‌ای تازه زمزمه می‌کند،

جامه زمستان را از تن درمی‌آورد.

زمین عروس می‌شود.

آیا تا آن روز «زوال» امان‌مان خواهد داد؟

***

مجید بوشهری بیست و نهم آذر۱۴۰۴ تهران

دیو چهل ساله

نَفَسهایم، تند و تیز،

همچون باد،

انتظار را میشکست.

پلهها، زود تمام میشدند.

باز هم...

باز هم...

تکرار میشد؛

تکرار...

زیر گامهای خیال،

دالانها نیمهتارند،

نیمهروشن...

صدای گنجشکان،

در دالان پیچید

اما کلاس، ساکت بود.

پس چرا خسته نمیشوم؟

شاید خواب بود...

یافتمت؛

سلام کردم.

میان ما، سکوتی کوتاه بود...

نگاهی پنهان،

شاید شیطنتی نرم،

شاید فراری آرام،

شاید تعجبی ساده...

پاسخ دادی:

سلام

و پرسیدی:

چرا اینقدر دیو شدی؟

دستانم لرزان بود،

در پالت رنگها...

چه زود،

رنگِ دیو گرفتم...

در بوم نقاشیات،

شکل نگرفتم...

صورتم کجاست؟

خطوطش،

محویِ خیال است...

جز دیو، کسی هست

که دالان تو را بلرزاند؟

یا فقط سایههای غرور

که از آینهها میگذرد...

نگاهم، خاموش

خجل و سر به زیر...

کفشهایم را فشردم ـ

پس بیدارم!

با تو،

خود را اندازه کردم

در سکوت بیپایان.

آرام،

بهانه جُستم

برای تکرارِ سلامی...

گاه گرم بودم،

گاه بیصدا...

شاید سلامی؛

شاید خداحافظی...

شاید هیچ،

شاید شوخیِ معنا...

مجید بوشهری نه مرداد۱۴۰۴

تنفس

گاهی نفس‌هایم را می‌شمارم؛

گاهی دم و بازدم را لمس می‌کنم،

چرا تنفس این همه ساده و بدیهی است؟

نمی‌دانم باید گفت «دم و بازدم» یا «بازدم و دم»،

اما هر دو، پیوسته و وابسته‌اند،

همچون بودن و نبودن.

نمی‌دانم در نخستین لحظه،

ریه‌ها پر بودند یا خالی،

اما هرچه هست، گردشی مدام دارد؛

حرکت و سکونی بی‌پایان…

نمی‌دانم،

چگونه توانستیم تغییر را این‌گونه ساده کنیم،

همچون گردش زمین به خورشید.

دم و بازدم، مانند معنا و پوچی،

همواره در آمد و رفت‌اند…

چرا ریه‌های روحم باید ابتدا خالی شوند

تا دوباره لبریز از عطر معنا گردند—

سایه

همچون سایه بودم

با تو می‌خندیدم،

با تو می‌گریستم

هر روز، مهرم

در قاب گوشی‌ات

تنظیم می‌کردم،

دلم به ترازویت خوش بود

امروز، به یادم آوردی:

سایه‌ای بی‌وزن است،

بی‌صدا،

از کنارش می‌گذری

جستجوی نور

تابستان بود

در جستجوی نور

نور را در تو یافتم

تو به دنبال هم‌وزن و هم‌فاز بودی

یافته بودی هم‌وزن و هم‌فاز را

و من، اگر می‌دانستم

لب باز نمی‌کردم

تا تو

روی بر من بندیدی؟

کافه یخ زد

هرمس مرا برد

به آرامستانِ باغ

وضو گرفت،

ملامتم کرد

نور تو را به سُخره گرفت

غروب حیران، رهِ سفر بستم

پناه بردم به میرجلال

تا صبحدم نفس‌هایم را

آرام و آرام کرد

پر عطر بهار نارنج شدم

زنجیرها گسست

من ـ

تو را و خود را ـ

باز یافتم ..

گل و گلدان

عصرچهار شنبه سوری ، بلوار کشاورز را باخود همراه کردیم هر دو تنها بودیم مومن ، تو از گلدان گفتی من از گل ، راستی امروز حال گل چطور است؟ گلدان هنوز امن ست؟

آغاز

تیرماه به پایان نزدیک بود

تهران پر از هیاهو

دود سیگار در کافه، حبس شده بود

فنجان قهوه، لرزان و مردد، در دست تو

نقش دل را محو و روشن می‌لغزاند

پاهایم بی‌قرار، به پایه میز چسبیده

نگران که مبادا

نقش دل

در عقربه‌های زمان

محو شود

فرناز،

در چشمانت

به جستجوی نشانی از آغاز نشسته بودم

نمکدان را نرم به بازی گرفتم

تا شاید

فلفل، جوابی بدهد

دختر کوچه آقاقیا

دخترِ کوچه‌ی آقاقیا

با صدای نرمِ آب

قدم به خانه‌مان گذشت

سلامی داد، من هم با شرم سلام دادم

استکان چایش

از خجالت بوسه‌ای سرخ شد

پر از نور و شور شد

خانه‌ی دل ما گرم و روشن شد

شرم

تراش شرمنده قامت مدادشد

سرما بر نوک انگشتان جای گرفت

نان کالای بازار سیاه شد

حیا قربانی بودن شد

چقدر تلخ ست آسوده بودن

زنجیر

اگر امشب میرجلال لطف کند این زنجیر را پاره کند از پنجره های محراب نصیر ملک به درب شیخ می روم و باشمعدانی های شیخ روزبهان تو را زمزمه می کنم حتی اگر باز مرا زنجیرکنند.

مرنجان

لبانم بی حرمت شد

دستانم سوخت

آغوشم گم شد

تادریابم

دورغ هم می تواند :

در یک غروب پاییزی

بگوید دوستت دارم.....

حبیب

حبیب:

استکان ها خالی شد

ساعت متبسم شد

شمع آب شد

ساک سفر منتظرست

حبیب برخیز آخر مهمانیم..

خانه ی کوچ زده

خانه خالی ، آغوش مادر خالی ،بوسه ی مادر برعکس فرزندان،دستان پدر نگران و بغض سکوت ....

پنجره

همسایه ما هر صبحگاه کبوتر چایی ست؛عشق می نوشدوزندگی تقسیم می کند

مهم

مهم این نیست که دیگران روش ما را در زندگی  تائید یا رد کنند. مهم اینست که ما را در رسالتمان یاری کنند.

رسم دنیا

زمانی که می گویم :دنیا نامرد ، دنیا بی وفاست .... یعنی دنیا کاری با احساس های من ندارد . دنیا راه رسم خودش را دارد.

 

جاودانه

بوسه های ، که از شرم ، سکوت شدن چگونه جاودانه شدن.‌‌..

چه کسی امشب آسوده شام می خورد ؟

وقتی شب تو بزرگراه های تهران رانندگی می کنم  وکارتن خوابی را می بینم  بی محابا وسط خیابان  راه می رود یا در پیاده رو ها سرشان را وسط سطل زباله فرو می برند تا قوتی را بیابند .

به این فکر می کنم این کارتن خواب ها کی هستند ؟اسمشان چیست؟ برای چی معتاد شدن ؟کسی منتظرش نیست ؟ آیا می توانم همکلام آنها باشم ؟ یا فقط با بازی ((نوید محمد زاده )) با آنها ارتباط برقرار کنم ؟

چه کسی از پول اعتیاد آنها امشب آسوده  شام میخورد ؟کی این زنجیره سوء استفاده آدم ها از یکدیگر پایان می پذیرد؟

روباه

روباه برای آفت زده ،چون دیوی مکار ست چون آفت زده آن را نمی بیند،فقط آثار زیان آن را درک می کند . 

اما چون روباه به دست سگان مزرعه به دام می افتد و هویدا می شود ، ارزشش همچون کرمی حقیر ی ست در سیب سرخ .