تابستان بود

در جستجوی نور

نور را در تو یافتم

تو به دنبال هم‌وزن و هم‌فاز بودی

یافته بودی هم‌وزن و هم‌فاز را

و من، اگر می‌دانستم

لب باز نمی‌کردم

تا تو

روی بر من بندیدی؟

کافه یخ زد

هرمس مرا برد

به آرامستانِ باغ

وضو گرفت،

ملامتم کرد

نور تو را به سُخره گرفت

غروب حیران، رهِ سفر بستم

پناه بردم به میرجلال

تا صبحدم نفس‌هایم را

آرام و آرام کرد

پر عطر بهار نارنج شدم

زنجیرها گسست

من ـ

تو را و خود را ـ

باز یافتم ..