گاهی نفس‌هایم را می‌شمارم؛

گاهی دم و بازدم را لمس می‌کنم،

چرا تنفس این همه ساده و بدیهی است؟

نمی‌دانم باید گفت «دم و بازدم» یا «بازدم و دم»،

اما هر دو، پیوسته و وابسته‌اند،

همچون بودن و نبودن.

نمی‌دانم در نخستین لحظه،

ریه‌ها پر بودند یا خالی،

اما هرچه هست، گردشی مدام دارد؛

حرکت و سکونی بی‌پایان…

نمی‌دانم،

چگونه توانستیم تغییر را این‌گونه ساده کنیم،

همچون گردش زمین به خورشید.

دم و بازدم، مانند معنا و پوچی،

همواره در آمد و رفت‌اند…

چرا ریه‌های روحم باید ابتدا خالی شوند

تا دوباره لبریز از عطر معنا گردند—