تنفس
گاهی نفسهایم را میشمارم؛
گاهی دم و بازدم را لمس میکنم،
چرا تنفس این همه ساده و بدیهی است؟
نمیدانم باید گفت «دم و بازدم» یا «بازدم و دم»،
اما هر دو، پیوسته و وابستهاند،
همچون بودن و نبودن.
نمیدانم در نخستین لحظه،
ریهها پر بودند یا خالی،
اما هرچه هست، گردشی مدام دارد؛
حرکت و سکونی بیپایان…
نمیدانم،
چگونه توانستیم تغییر را اینگونه ساده کنیم،
همچون گردش زمین به خورشید.
دم و بازدم، مانند معنا و پوچی،
همواره در آمد و رفتاند…
چرا ریههای روحم باید ابتدا خالی شوند
تا دوباره لبریز از عطر معنا گردند—
+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر ۱۴۰۳ ساعت 18:51 توسط مجید بوشهری
|