***

برای دل تو باید بی‌صدا حاضر شوم.

چقدر از این سفر وحشت دارم.

افسوس که عمری را بی‌راهه رفتیم.

مسیر روح‌مان را نرفتیم.

در سکوت شب،

به غریزه بازگشتیم و طاقت نیاوردیم.

در حسرت «طاقت آوردن» ماندیم.

اگر سرما در استخوان‌هایمان ساکن شود،

صدایمان در حنجره منجمد خواهد شد.

آدم‌های پست را چرا باور کردیم؟

چرا لبخندهایشان را جدی گرفتیم؟

دستانشان را چرا گرم پنداشتیم؟

ما را به خوابی ناامن فراخواندند.

اعتماد قماری بیش نیست،

وحشت بی‌کسی در وجودمان رسوخ کرده.

از ترس بی‌کسی، دیوانه خواهیم شد؟

کسی که امروز دوستت دارد،

فردا باز دوستت خواهد داشت.

زمین نغمه‌ای تازه زمزمه می‌کند،

جامه زمستان را از تن درمی‌آورد.

زمین عروس می‌شود.

آیا تا آن روز «زوال» امان‌مان خواهد داد؟

***

مجید بوشهری بیست و نهم آذر۱۴۰۴ تهران