تیرماه به پایان نزدیک بود

تهران پر از هیاهو

دود سیگار در کافه، حبس شده بود

فنجان قهوه، لرزان و مردد، در دست تو

نقش دل را محو و روشن می‌لغزاند

پاهایم بی‌قرار، به پایه میز چسبیده

نگران که مبادا

نقش دل

در عقربه‌های زمان

محو شود

فرناز،

در چشمانت

به جستجوی نشانی از آغاز نشسته بودم

نمکدان را نرم به بازی گرفتم

تا شاید

فلفل، جوابی بدهد