بیا به سخره بگیریم فردا را

 

بیا در این شب زدگی ها

 به سخره بگیریم فردا را

با درختان هم آواز شویم

بنیانی دیگر سازیم

فنا آغازی دوباره وبقایی دیگر

هیاهویی بر پا شده  بود تمام ماهیان جمع شده بودن تا به  حر فهای (( ماهان)) دانای ماهیان گوش دهند.

 طبق سنت قدیم باید ((ماهان)) قبل از مرگ  دو نفر ازبهترین  شاگردانش را به مکان مقدس میبرد و می آزمود، هر یک ازآنها که می توانست اسرار  را درک کند به عنوان جانشین به پیش قوم ،می فرستاد.شاگردی که ظر فیت اسرار را نداشت ازقوم رانده میشد تا آخر عمر در در یاها همانند  یک موجود نفرین شده سرگردان می شد.

بلاخره ماهان با شنل آبی رنگ و عصای مرصعش از میان جمع گذشت بر روی تکه سنگی ایستاد گفت امروزآخرین  روز حضور من است فردا که آبها  برخیزند روحم به ماه خواهد پیوست.من امروز((ترا ))و(( ننا)) رابا خود خواهم بردهر یک که ظرفیتش را داشته باشد جانشین من خواهد بودو هرکه در تردید باشد لعن خدایان را به همراه خواهد داشت به یاد داشته باشید ماه تنها یاور ماست درسیاهی ها ،به آیین  کهن احترام بگذارید و ازسیاهی  پرهیز کنید وگر نه همه محکوم به نابودی هستیم.

((ترا)) و(( ننا ))از حال خود بی خبر بودن تا اینکه یک لحضه به خود آمدن ودیدن همراه ماهان مسافت زیادی را از قبیله دورگشته اند و تا شب  زمان اندکی مانده .

ترس وحشتناکی بر آنها مسلط شده بود ماهان نگاهی به آنهاانداخت و  گفت در این مکان  می ایستیم و خود را برای شب آماده می کنیم .

پس از مدتی ((  ماهان))   به عمق دریا  رفت  وصدفی راآورد و گفت این چیست؟

(( ترا )) با هیکل برزگش متحیرانه به  او نگاه کر د و ا برو های کلفتش  را در هم پیچید ، جواب داد این یک  صدف مرده است .

این بار  ((ماهان) صدف را به ((ننا)) ریز اندام داد گفت این چیست؟

((ننا)) با چشم های در شت و سیاهش نگاهی به صدف کرد و آن را در دستش گرفت سپس نگاهی به(( ما هان))  انداخت،گفت:  صدفیست مرده  اما وزنی دارد ممکن است که در دردرون خود رازی داشته باشد

(ماهان )صدف را گشود و مرواریدی زیبا نمایان شد  وگفت :درفنا هم باز آفرینشی است و فنا آغازی دوباره وبقایی دیگر

سپس ادامه داد عزیزانم سالها عمر خود راصرف حفظ و پاسداشت  آیین کهن  کردن  تهی  شدن از حقیقت  است خود را از دریا رها سازید  پرواز کنید تا با ماه یکی شوید

آنها پروازکردن امادر یک لحضه((ترا)) به قدرت خود شک بردودر یک آن تمام قدرتش را از دست دادبه در یا باز گشت ولی ((ننا ))رفت و به ماه پیوست

((ترا)) به حال خود آمده و فرصت رااز دست رفته دید  غمگین گشت ماهان دستی بر شانه ی او نهاد به او گفت

اکنون زمان آن رسیده مرا ترک کنی به پیش قبیله بروی همچون که من سالها پيش رفتم .تو در توانایی خود   تردید کردی و من هم روزی در خود  تردید کردم ، اکنون در پیری بر بستر خشکی در جزر خواهم مرد کنون مرا تنهابگذار تا این راز(( ننا)) دیگری سازد .