وکیلم دوشیزه خانم ...

تازه‌گل با موهای بافته طلایی وسط حیاط بازی می‌کرد. موهایش با هر لی‌لی در باد می‌رقصاند.

پیراهن سیاه به تن داشت، اما هنوز شور بازی و شیرینی کودکی در جانش موج می‌زد.

سنگ لی‌لی را پرتاب کرد که صدای نرم مادر آمد؛ نه تنها صدا، بلکه همان فرمان قطعی که هر نافرمانی را به تسلیم وا می‌داشت:

«تازه‌گل جان، نان بخر.»

بی‌حوصله بازی را رها کرد و روانه نانوایی شد.

مادرش، نورتاج، از پشت پنجره ایستاده بود؛ چشمانی که به رفتن دختر نظاره می‌کرد؛ سینه‌اش پر بود از آشوب و خستگی.

چهار فرزند و مادر پیر در خانه زیر دستش بودند؛

دست‌هایی خالی از یاری، گرمی و حمایت؛

و خود نورتاج هنوز دوازده سال بیشتر نداشت که بدون آن‌که بداند چه خبر است، رخت عروسی به تنش کردند، یعنی یک سال کوچکتر از تازه‌گل...

آن اتاق شلوغ اما پر از سکوت بود؛ فقط صدای عاقد شنیده می‌شد.

عاقد با صدایی آرام و شمرده، مانند معلمی که دیکته‌ای سخت را بارها تکرار می‌کند،

صیغه عقد را برای بار سوم می‌خواند.

قدیم‌ها، مهم نبود که جیبت خالی یا پر بود، به هر قیمتی مراسم عروسی باشکوه برگزار می‌کردند، نه مثل حالا:

یک میز خاک‌خورده، لباس‌های ساده، صد امضای خسته‌کننده که هیچ معلوم نیست به کارت می‌آید.

عروس نفس عمیقی کشید،

زیر چشمی ترسان داماد را می‌پایید؛

مردی با کت و شلوار ساده و پیراهن سفید پوشیده بود،

انگار دیروز بود، وقتی که احد، همان مردی که چرخ خیاطی آورده بود، پا به زندگی‌شان گذاشته بود،

با همان موهای چتری که همیشه چشم چپش را می‌پوشاند.

شاید فکر می‌کرد همه این‌ها بازی است،

اما نمی‌دانست این بازی تلخ، سرنوشتی است... سرنوشتی که هیچ بازگشتی ندارد.

عاقد دوباره گفت:

«وکیلم، دوشیزه خانم...»

مادربزرگ نیشگون ملایم و مهربانی به او زد.

عروس از درد و ترس خود را جمع کرد و با صدای لرزان گفت: «بله.»

تصویر نانوایی جلوی چشمش آمد؛ آنجا احد صدایش کرده بود و او بی‌اعتنا رد شده بود؛

احد آرد به صورتش پاشیده و به لهجه محلی گفته بود: «مال خومن.»

کله‌قندها، همیشه دشمن و رقیب، ناگهان دست از جنگ برداشتند

و با هلهله و شادی کنار هم جمع شدند.

عاقد با صدای خوش و بلند گفت:

«مبارک باشد، از امروز زن و شوهرید.»

لبخند روی صورت احد نشست؛ لبخندی پر از حس پیروزی،

گویی از پس خان‌های شاهنامه برآمده باشد.

با صدای آرام پرسید:

«حالا که محرم شدیم، می‌شود اجازه بدی چهره‌ات را ببینم؟»

عروس خجالت‌زده سر را پایین انداخت،

می‌سوخت از شرم و ترس.

داماد با تعجب گفت:

«به به، آرایشگر چه کرده، چه خانوم خوشگلی شده‌ای!»

سال نو سلام

سال نو سلام .....